تبليغاتX
سوارانه
غزل ۱۰

غزل تازه ام رو تقدیم میکنم به روح بلند و زخمخورده ی زهرای مرضیه(س) 

فرا تر از همه ی جذبه های زیبایی

تو آمدی که جهان را به خود بیارایی

تو آمدی که نخشکد صدای نوزادان

به گورهای نفسگیر جهل آبایی

¤

سلام "ام ابیها" ! سلام منشاء ماه !

تو کوثر همه ی سوره های "طاهایی"

شنیده ام که دلت شور میزند گاهی

به ناله ای عطشی تاولی تماشایی

شنیده ام که هر از چند گاهی از غربت

به قتلگاه جگرگوشه هات می آیی -

- که ضجه می زنی و خاک می کنی بر سر

که دست بر کف گودال قتل می سایی 

¤

تو را به ریشه ی هر بغض نسبتی دادند

تو مادر همه ی ابرهای دنیایی .

+ نوشته شده توسط سیروس عبدی در و ساعت |
غزل ۹

عذر

در جشنهای رنگین٫ در خنده های زیبا

چشمم نخورد آبی٫ از چشمهء تماشا

¤

میزش کنار من بود اما چه دور بودند:

دستان کوچک من٫ از دستهای "سارا"

انگار بسته بودند دست من و تو عهدی ـ

از لحظهء نخستین٫ از ابتدای دنیا

انگار خوانده بودند در گوش چشم و دستم ـ

 ـ قانون عشق اینست : "تنها" برای "تنها"

¤

شاید اگر نبودی شاعر شدن غلط بود

شاید نمی سرودم ٫ هرگز٬ ترانه ای را

بر من ببخش اگر گاه٫ حرفی مکدرت کرد

بی آفتاب بودم مثل تمام شبها

میخواستم بتابی٫ تنها٫ به روزن من  

میخواستم نباشی : رود هزار دریا .

+ نوشته شده توسط سیروس عبدی در و ساعت |
غزل اول

این غزل برای تابلوی عصر عاشورا به استاد فرشچیان تقدیم شده.

 

به رنگ سبز فرو کرد یک قلم مو را

وطرح خشک "لبانی" کشید "یا هو" را

به هفت کاسهء رنگ نقاشی* اش خون ریخت

از آن دو چشم پر از خون که شاهدند او را

قلم به خون زد و نقشی کشید از اندوه :

چهار کودک مادرـ شکسته پهلو را

قلم به خون زد و محراب را پر از خون کرد

کشید روی شکاف سری قلم مو را

ادامه داد به نقشی دوباره از اندوه :

چهار در بغل ـ از غم ـ گرفته زانو را

قلم به خون زد و میدان جنگ برپا شد

کشید در دو طرف خیمه های اردو را

و بعد خون یلی در فرات جاری شد

که می سپرد به دریا دو دست و بازو را

قلم به خون زد و اشکی چکید بر رویش

وپاک کرد قلم نقش خونی او را 

ادامه داد به اسبی که تیر خورده و چند ـ

ـ یتیم تشنه لب و مینیاتور عاشورا .

                                  *  نقاشی را بدون تشدید بخوانید

                                                        

غزل دوم

سلام غصه همواره ! سلام زردی پاییزی !

ده محرم شصت و یک ! سلام ظهر عطش ریزی !

هزار و سیصد و چندی سال گذشت از تو و آغازت

و تو مکرر و پابرجا هنوز هم خود پاییزی

زمان اگر چه گذر کرده ولی تو مثل ابربغضی

نشسته ای به گلوگاهش نشسته ای و گلاویزی

کدام حادثه در تاریخ فجیع مثل تو بود و تلخ ؟

کدام حمله اسکندر کدام یورش چنگیزی ؟

خدنگ حادثه ات می رفت به سمت ناله نوزادی

وبعد قطع صدا بود و گلوی پاره خونریزی

تو آمدی و کسی در تو نماز آخر خود را خواند

تو بودی و هیجانی تلخ کویر بود و بلاخیزی

تو با تمام غمت رفتی غروب آمد و دلتنگی

خدا گریست و با خود گفت : چه اتفاق غم انگیزی . 

 

 

+ نوشته شده توسط سیروس عبدی در و ساعت |
غزل ۸

"ناز" اگر در "بغل نرم" خیابان خوبست

"عشق" در پهنه مهجور بیابان خوبست

*

از خدا خواستم آسوده نباشم ای عشق

با تو اوضاع جهان بی سر و سامان خوبست

من سفارش شدهً دست لسان الغیبم

"زیر شمشیر غمت رقص کنم" ـ آن خوبست 

و چه زیباست نبردی که تو دشمن باشی

مرگ ـ از دست تو با زخم فراوان خوبست

با تو هرچیز خوشایند و جهان : زیباییست

با تو پاییز قشنگست وزمستان خوبست

چقدر ردشدن از زیر درختان زیباست

چقدر بر لب این پنجره : باران خوبست 

*

عطش توست ـ گوارای وجودم شده است

گاه یک درد به اندازه درمان خوبست

شوکران هوسی شهد تو را تلخ نکرد

لذت طعم عذاب تو کماکان خوبست .

+ نوشته شده توسط سیروس عبدی در و ساعت |
ناگهان چقدر زود دیر می شود

با نهایت تاسف و دلتنگی پرکشیدن قیصر کلمه امروز ایران را

به تمام اهل قلم

و اهل کلمه

تسلیت عرض می کنم

 روحش شاد ... و

ق حرف آخر عشق

 آنجا که نام کوچک او آغاز میشود

+ نوشته شده توسط سیروس عبدی در و ساعت |

غزل ۷در کار جهان هیچکس ابهام ندارد

تنها غم عشق است که فرجام ندارد

ما سوخته ها طعمه همواره عشقیم

این آتش کهنه هوس خام ندارد

از روز و شبم جز تو ندارم خبر ای ماه

دیوانگی من سحر و شام ندارد

بگذار که با یاد تو غافل شود از تو

این مرغک وحشی خبر از بام ندارد

هرچند پریشان ولی آسوده ترینم

دیوانه غم گردش ایام ندارد

ماییم و غمی کهنه تر از روز نخستین

تا سلسله درد سرانجام ندارد

بگذار چموشانه رهایم کنی ای دل

بگذار بگویند :"دلی رام ندارد "

بگذار برای همه بیواسطه باشی

مانند شرابی که غم جام ندارد

*

آرامش مرداب برای تو عذابست

تو رودی و جریان تو آرام ندارد .

+ نوشته شده توسط سیروس عبدی در و ساعت |

غزل ۶

"سينه" چو برگ باد خزانخورده :مرتعش ـ

از شاخه طراوتش افتاد و بعد: "خش"

اينك :صداي خردشدن زير پاي درد

آنك :صداي آمدن فصل بي طپش

اجزاي هستي اش به تفاهم نميرسند :

درياي روح  بركه تن  جوشش و جهش

هر لحظه بيقراري روحي اسير تن

هر لحظه در مجادله  تشويش و كشمكش

چيزي شبيه پاسخ يك دعوت بزرگ

چيزي شبيه رابطه كوشش و كشش

انگار نطفه دل اين مرد را خدا ـ

با دستهاي سبز خودش داده پرورش

انگار از تحمل ايوب خارج است

زخمي كه سوخت هر نفسش را به اين روش  

انگار لحظه لحظه اجل چاه ميشود

با سرفه هاي خوني از آن ميكند پرش

*

اي عاشق شكسته ! چه زيبا نشسته است :

لبخند ـ بر لبان تو از سال شصت و شش

فردا تو را براي خدا هديه ميبرند

آنوقت از شميم  بهشتي نفس بكش .

+ نوشته شده توسط سیروس عبدی در و ساعت |

غزل ۵تقدیم به ولیعصر (عج)

غروب می رسی از راه باد نوروزی !

و صبح میشود آغاز فصل پیروزی

من از حکایت شبهای سرد میگویم

تو از روایت اندوه و درد میسوزی

تو مثل صاعقه ای ـ خشمگین و بارانزا ـ

لبان خشک زمین را به ابر میدوزی

به ابر ـ ابر ـ همان عقده ء ورمکرده

که باز میشود از انتظار تو روزی

بیا که هستی من ذره ذره شد مولا !

ومنفجر شدم از دردهای دیروزی

بیا که بی تو جهان :سنگواره ای تنهاست

که عشق را به من و سنگها بیاموزی

که با تو زنده شود قهرمانی مردی

که بر مزار شهیدی چراغی افروزی

وعاشقانه بخوانی برای مظلومان :

ترانه ای که خدا ساخته است :پیروزی .

+ نوشته شده توسط سیروس عبدی در و ساعت |

غزل ۴سپرده ام به کنیران خانه پرور تو

 که آینه نگذارند در برابر تو

خدا برای تماشای مردم از هنرش ـ

ـ فقط برای همین ـ تیشه زد به پیکر تو 

تو آن غرور قشنگی که ماه میداند

و من امیر غلامان مهرپرور تو

به جستجوی تو از هگمتانه می آیم

از ابتدای من و مادهای کشور تو

از آنزمان که تو را از بهشت آوردند

چه آمدست در این رنجگاه بر سر تو ؟

تو را کدام زمستان در انجماد گرفت ؟

که یخ زده است ـ چنین ـ رودهای باور تو

کجاست جای فراسوی آرمانشهرت ؟

کجاست نقشه ء جغرافیای منظر تو ؟

کدام گمشده داری که از نیافتنش

نشسته آفت اندوه بر سراسر تو ؟

تو را به مرز جنون میکشاند این مقصود

ـ همین خیال چموش ملال آور تو ـ

به رغم اینهمه اما زمانه میخواهد :

که خاک بر سر من باد و تاج بر سر تو

تو را نمیشود آسان به متن شعر آورد

تو و تمام مضامین بکر و برتر تو

جهانشمولترین سوژه ء غزل! بدرود !

قلم برای سرودن نداشت جوهر تو .  

 

 

+ نوشته شده توسط سیروس عبدی در و ساعت |
غزل ۳   

آنان که در جریان زیبایی نبودند

زیباترین خلق خدا را می ستودند

افلاکیان از شاهکار آفرینش

شاعر شدند و عاشقانه می سرودند

تو آمدی روح زمان در قبضه ات بود

یعنی گذشته ـ حال ـ فردا با تو بودند  

"بودن " حضور مهربان توست تنها

تنها تویی غیر از تو باقی بی وجودند

چشم تماشای تو را خیلی ندارند

خیلی که گوی کینه از شیطان ربودند

دیدار تو دروازه هایی بسته دارد

ایکاش این دروازه ها را می گشودند

وقتی نباشی زندگی شوری ندارد

دلها پر از اندوه و لبها بی سرودند

وقتی نباشی ریشه ء پیوند خشک است

عاشق شدنها ـ بی حرارت ـ در جمودند

وقتی نباشی آسمانها مثل بغضی

انبار بارانهای" ممنوع الفرودند"

کی می رسی مولای مظلومان عالم

مولای آنانی که دائم در سجودند

کی می رسی تا با تماشایت بمیرم

چشمان من در آرزوی این شهودند

هستند دلهایی هنوز آشفته ء تو

آتش ـ خروشانی که مثل رعد و رودند

هستند سرهایی که با سودای عشقت

بر نیزه های بی مهابایی عمودند

حس می کنم ذرات هستی بیقرارند

حس می کنم هرگز چنین عاشق نبودند

دروازه ها دیوانه ء روز رسیدن

شیپورها شوریده ء بانگ ورودند .

+ نوشته شده توسط سیروس عبدی در و ساعت |