تبليغاتX
سوارانه
چند رباعی 

السلام علیک یا ابا عبدالله

حلقی که پیامبر ٬ رگش را بوسید

فواره ی خون بر آسمان می پاشید

رعبی ٬ دل کائنات را آتش زد

باران تو بود ٬ از زمین می بارید .

۱

ناگاه رسید و خانه ای را  در  زد

گنجشککی از شاخه ی بیدی پر زد

مثل دل گنجشکک و آن شاخه ی بید

با یاد اجل شانه ی ما می لرزد

۲

نه تار مویی از سر عشقم کم شد

نه چشمه ی اشکهای من زمزم شد

یک روز که لبخند زدی ای دل من

اندوه تو را به کوه دادم خم شد

۳

آن مرد و غرور زخمدارش گویی ٬

دریاست ٬ که تبعید شده در جویی

نه دست و نه پا ٬ تو پنجه و دندان را ـ

ـ از ببر بگیر ٬ می شود آهویی .

۴

از فرصت عمر و اینکه جان شیرین ست

با عشق بگو که سایه اش سنگین ست

چرخی زد و دامنی رها کرد و گذشت

داغی که من از بهار دیدم ٬ اینست . 

 

 و چند رباعی برای خاورمیانه ی امروز

۱

خاکی که اصالت تیمم دارد

از مذهب هر رسول ، "مردم" دارد

این ها سخن ماست ، جهان می گوید :

زیتون و طلا و نفت و گندم دارد ! .

۲

در مزرعه ، دزد اگر مترسک باشد

ایمان و یقین را ملخ شک باشد

ای باغ مریض ! اگر شفا یافته ای

بیداری سروها مبارک باشد ! .

۳

در معرکه ی چپاول و خون و قیام

ننگ ست  هم آغوشی شمشیر و نیام

سرمستی بیدهای لرزان ! بدرود !

بیداری سروهای اسلام ! سلام !

۴

ای معبد هر پیامبر، پشت به پشت

هر خشت تو با خون رسولی آغشت

آه ای غم سرزمین زیتون ! داغت

ابراهیم و مسیح و موسی را کشت . (ع)

 

 

+ نوشته شده توسط سیروس عبدی در و ساعت |
با سلام به همه دوستان عزیز

مجموعه ی شعر من با نام "کلمه ها سربازند" توسط انتشارات سپیده باوران چاپ شد .

یک غزل از همین مجموعه :

با یاد خنده های تو می گریم دور از تو در تزلزل و ویرانی

با غربتی که ریشه دوانیده در شهر عشقهای خیابانی

حل می شود شبیه نمک در آب  بغضی درون جوهر خودکارم

شورابه های شعر من از دردند - از این همه نظاره ی شیطانی

تلخم چنانکه طعم حقیقتها  شورم چنانکه شوری دریاها

بگذار تلخ باشم و شور اما  شیرین نه مثل دلخوشی آنی

مانند پایه های پلی چوبین در معرض همیشه ی سیلابم

پوسیدم و توان فرارم نیست از آبهای سرد زمستانی

بعد از تو ای شکوه سفرکرده ویران شدم خرابه ای از من ماند

این سرگذشت مایه ی عبرت شد چون طاق در قصیده ی خاقانی

آه ای همای پر زده از بامم تا سرنوشت از تو جدایم کرد

من ماندم و حقارت فقدانت تو رفتی و شکوه و فراوانی .   

+ نوشته شده توسط سیروس عبدی در و ساعت |
غزل ۱۳

اگر آن ترکش تهدید ٬ بدن می خواهد

طفل این خاک - نه قنداق - کفن می خواهد

زیر پوتین پلشتان اگر این خاک رود

زندگی ٬ پیرهن مرگ ٬ به تن می خواهد

حفظ حیثیت دریا به - فقط - ساحل نیست

موجهای قدر صخره شکن  می خواهد

¤

او به ویران شدن رابطه می اندیشد

آنکه صد فاصله بین تو  و  من  می خواهد

او به جریان من و تو نگران می نگرد

او از این خرمی رود ٬ لجن می خواهد

آه از آن دشت ٬ که در آن نخروشد رودی

آه از آن رود ٬ که مرداب شدن  می خواهد

¤

کاش در معرکه ی مرگ ٬ شهیدی باشم

آنکه ذرات تنش ٬ خاک وطن  می خواهد .

+ نوشته شده توسط سیروس عبدی در و ساعت |
غزل ۱۲

اگر قرآن مکرر شد ٬ تو  هم  تکرار ٬ می گیری

خدا ٬ آیینه دار توست ٬ کی زنگار می گیری ؟!

تو تنها سرو تاریخی ـ که هر "سالی" ثمر داده ـ

تو با ظرفیت "الله اکبر" بار می گیری

و تا خورشید می سوزد ٬ تو  هم  با کفر می جنگی 

و حق عشق را از گنبد دوار می گیری

چه مسوولیتی بر گردن دنیاست ـ بعد از تو ـ :

تو از تاثیر خونت بر جهان ٬ آمار می گیری

در آن مذبح که هر عاشق تجارت می کند جان را

تو با کالای خونت رونق از بازار می گیری

تو آزادی انسان را به دینت مبتلا کردی

تو حق "اختیار" ٬ از سلطه ی "اجبار" می گیری

¤

مجالی بهتر از شب نیست تا "تزویر" بگریزد

تو با معیار "لا اکراه فی الدین" یار می گیری .

+ نوشته شده توسط سیروس عبدی در و ساعت |
غزل 11

ای شجاعت بعید٬ در نگاه شیرها

 بر تو غبطه می خورند ٬ جمله ی دلیرها

بی تو جز ملال و آه بی تو جز گرسنگی

 بوی نان نمی دهد سفره ی فقیرها

بی تو  گل نمیدهند٬ بی تو  تر نمیشوند :

شاخه ی درختها ـ سینه ی کویرها

هر کجا که می روم ردی از تو مانده است

بوی عشق می دهند٬ بعد تو ٬ مسیرها

عشق من ! اگر جهان ٬ روز و شب به من زند ـ

زخم و زخم و زخم٬ از٬ تیر و تیر و تیرها ـ

ـ دل نمی دهم به این ٬ دلبران رنگ رنگ

خم نمی شود سرم ٬ پیش آن امیرها

عشق من ! شبیه تو ـ در جهان نیافرید 

آنکه با تو کاست از٬ شأن بی نظیرها

¤

بعد از آن که آمدی کی بلند می شود ـ

دست سر بلند ها روی سر به زیرها ؟! .

 

 

+ نوشته شده توسط سیروس عبدی در و ساعت |
غزل ۱۰

غزل تازه ام رو تقدیم میکنم به روح بلند و زخمخورده ی زهرای مرضیه(س) 

فرا تر از همه ی جذبه های زیبایی

تو آمدی که جهان را به خود بیارایی

تو آمدی که نخشکد صدای نوزادان

به گورهای نفسگیر جهل آبایی

¤

سلام "ام ابیها" ! سلام منشاء ماه !

تو کوثر همه ی سوره های "طاهایی"

شنیده ام که دلت شور میزند گاهی

به ناله ای عطشی تاولی تماشایی

شنیده ام که هر از چند گاهی از غربت

به قتلگاه جگرگوشه هات می آیی -

- که ضجه می زنی و خاک می کنی بر سر

که دست بر کف گودال قتل می سایی 

¤

تو را به ریشه ی هر بغض نسبتی دادند

تو مادر همه ی ابرهای دنیایی .

+ نوشته شده توسط سیروس عبدی در و ساعت |
غزل ۹

عذر

در جشنهای رنگین٫ در خنده های زیبا

چشمم نخورد آبی٫ از چشمهء تماشا

¤

میزش کنار من بود اما چه دور بودند:

دستان کوچک من٫ از دستهای "سارا"

انگار بسته بودند دست من و تو عهدی ـ

از لحظهء نخستین٫ از ابتدای دنیا

انگار خوانده بودند در گوش چشم و دستم ـ

 ـ قانون عشق اینست : "تنها" برای "تنها"

¤

شاید اگر نبودی شاعر شدن غلط بود

شاید نمی سرودم ٫ هرگز٬ ترانه ای را

بر من ببخش اگر گاه٫ حرفی مکدرت کرد

بی آفتاب بودم مثل تمام شبها

میخواستم بتابی٫ تنها٫ به روزن من  

میخواستم نباشی : رود هزار دریا .

+ نوشته شده توسط سیروس عبدی در و ساعت |
غزل اول

این غزل برای تابلوی عصر عاشورا به استاد فرشچیان تقدیم شده.

 

به رنگ سبز فرو کرد یک قلم مو را

وطرح خشک "لبانی" کشید "یا هو" را

به هفت کاسهء رنگ نقاشی* اش خون ریخت

از آن دو چشم پر از خون که شاهدند او را

قلم به خون زد و نقشی کشید از اندوه :

چهار کودک مادرـ شکسته پهلو را

قلم به خون زد و محراب را پر از خون کرد

کشید روی شکاف سری قلم مو را

ادامه داد به نقشی دوباره از اندوه :

چهار در بغل ـ از غم ـ گرفته زانو را

قلم به خون زد و میدان جنگ برپا شد

کشید در دو طرف خیمه های اردو را

و بعد خون یلی در فرات جاری شد

که می سپرد به دریا دو دست و بازو را

قلم به خون زد و اشکی چکید بر رویش

وپاک کرد قلم نقش خونی او را 

ادامه داد به اسبی که تیر خورده و چند ـ

ـ یتیم تشنه لب و قاب عصر عاشورا .

                                  *  نقاشی را بدون تشدید بخوانید

                                                        

غزل دوم

سلام غصه همواره ! سلام زردی پاییزی !

ده محرم شصت و یک ! سلام ظهر عطش ریزی !

هزار و سیصد و چندی سال گذشت از تو و آغازت

و تو مکرر و پابرجا هنوز هم خود پاییزی

زمان اگر چه گذر کرده ولی تو مثل ابربغضی

نشسته ای به گلوگاهش نشسته ای و گلاویزی

کدام حادثه در تاریخ فجیع مثل تو بود و تلخ ؟

کدام حمله اسکندر کدام یورش چنگیزی ؟

خدنگ حادثه ات می رفت به سمت ناله نوزادی

وبعد قطع صدا بود و گلوی پاره خونریزی

تو آمدی و کسی در تو نماز آخر خود را خواند

تو بودی و هیجانی تلخ کویر بود و بلاخیزی

تو با تمام غمت رفتی غروب آمد و دلتنگی

خدا گریست و با خود گفت : چه اتفاق غم انگیزی . 

 

 

+ نوشته شده توسط سیروس عبدی در و ساعت |
غزل ۸

"ناز" اگر در "بغل نرم" خیابان خوبست

"عشق" در پهنه مهجور بیابان خوبست

*

از خدا خواستم آسوده نباشم ای عشق

با تو اوضاع جهان بی سر و سامان خوبست

من سفارش شدهً دست لسان الغیبم

"زیر شمشیر غمت رقص کنم" ـ آن خوبست 

و چه زیباست نبردی که تو دشمن باشی

مرگ ـ از دست تو با زخم فراوان خوبست

با تو هرچیز خوشایند و جهان : زیباییست

با تو پاییز قشنگست وزمستان خوبست

چقدر ردشدن از زیر درختان زیباست

چقدر بر لب این پنجره : باران خوبست 

*

عطش توست ـ گوارای وجودم شده است

گاه یک درد به اندازه درمان خوبست

شوکران هوسی شهد تو را تلخ نکرد

لذت طعم عذاب تو کماکان خوبست .

+ نوشته شده توسط سیروس عبدی در و ساعت |
ناگهان چقدر زود دیر می شود

با نهایت تاسف و دلتنگی پرکشیدن قیصر کلمه امروز ایران را

به تمام اهل قلم

و اهل کلمه

تسلیت عرض می کنم

 روحش شاد ... و

ق حرف آخر عشق

 آنجا که نام کوچک او آغاز میشود

+ نوشته شده توسط سیروس عبدی در و ساعت |


Powered By
BLOGFA.COM